خرداد۱
حوادث اطراف ما همواره موجب میشوند که ما نظرات و مواضعی بسته به فلسفه فکری خودمان ارائه کنیم. ممکن است گاهی نظرات ما نسبتا دور از اون فلسفه فکری باشد اما نهایتا بر آمده از برداشت ما از آن است.
استراتژی که معادل فارسی آن راهبرد است، یکی از سطوح چهارگانه مدیریت است و شاید مهم ترین قسمت در بالا بردن شانس دست یابی به موفقیت. اما داشتن یک راهبرد خوب در مورد نظرات و مواضع اتخاذ شده نسبت به حوادث چند تفاوت دارد.
نخست این که در اینجا هدف ما رسیدن به نقطه خاص از پیش تعیین شده نمی باشد، بلکه هدف ما باقی ماندن در مسیر مورد نظر است. این مسیر همان فلسفه فکری ما می باشد. شاید به نظر ما نیاید اما اتخاذ مواضع بر خلاف فلسفه فکری میتواند به کلی ما را از مسیر منحرف کند. تا جایی که با بالا رفتن تعداد نظرات بی ربط ما به اهدافمان یا بهتر است گفت زمانی که دادن نظراتی که ما را به سمت هدفمان نزدیک نمیکند فراوان شد، ما کم کم از هدف خود باز خواهیم ماند و فعالیت های مفید ما نیز تحت الشعاع این روند به سمت اهداف ناشناخته ای پیش خواهد رفت که قطعا این مطلوب ما به عنوان پیرو یک فلسفه فکری روشن و دارای اهداف نقطه گذاری شده نمی باشد.
دیگر اینکه راهبرد ما در اینجا بسیار کلان و البته به قول امروزی ها فلکسیبل خواهد بود. چرا که دادن نظر در مورد حواث یک روند مستمر زمان بندی شده نیست و ممکن است در هر مقطع زمانی ما مجبور به تکرار دادن نظر شویم و اینجا بزرگترین اشکال حادث میشود که ما نظرات متفاوتی در مورد حادثه یکسان در دو مقطع زمانی متفاوت ارائه کنیم. برای پیشگیری از این اتفاق ناخوشایند که حاصلش چیزی نیست جز زیر سوال رفتن اعتبار ما و حتی گاهی فلسفه ما، باید راهبرد ما از درون سخت و استوار و از بیرون انعطاف پذیر باشد. به این ترتیب با برخورد به یک مسئله به علت انعطاف برونی راهبرد ما میتوانیم آن را دریافت کنیم و به علت استوار بودن راهبرد ما از درون دچار خروج از مسیر فلسفی خود نیز نشویم و خروجی یکسانی داشته باشیم. و این خروجی همان نظرات و مواضع ما می باشد.
متاسفانه با توجه به اینکه تعیین راهبرد امروزه یک امر مدیریتی است و همواره اکثریت افراد جامعه زمینه مدیریتی ندارند، با اصول و استاندارد های تعیین یک راهبرد آشنا نیستند. شاید یکی از دلایل مهم دور بودن اکثریت افراد جامعه از فلسفه فکریشان همین مسئله باشد.
در پایان این مطلب سوالی که پیش آمده این است که آیا لازم است همه با دانش مدیریت یا حداقل بخش هایی از آن که جهت تعیین راهبرد لازم است آشنا شوند تا بتوانند جهت باقی ماندن در مسیر فلسفی خود راهبردی تعیین کنند، یا اساسا علت خروج از مسیر فلسفی در برخی موضع گیری ها و بیان نظرات بازگشت به مسائل دیگیری دارد و چنین ضرورتی جهت یادگیری مدیریت وجود ندارد؟











































۱:۲۹ ب.ظ در خرداد ۲۲م, ۱۳۸۹
سلام
تبریک میگم بابت فعال کردن دوباره سایت.
امیدوارم همیشه پر انرژی و با انگیزه در مسیر دلخواه حرکت کنید و به اهدافتون برسید.
با امید کسب نتایج دلخواه
موفق باشید